بیرق سوخته
شعری برای جنگ نگو جنگ می شود
سهم پرندگان جهان سنگ می شود
شاعر نگاه کن به خیابان معطل است
صف بسته اند خون شهیدان معطل است
شاعر دهان ببند که نان تلخ می شود
خواب گران اهل جهان تلخ می شود
ناگفتنی است قصه و هم ناشنیدنی است
شیرین و تلخ هرچه بخوانند رفتنی است
این ماجرا به دامن هابیل بسته است
پیمان غیرتی که مکرر شکسته است
تاریخ از این معامله بسیار برده است
مردان خویش را به سر دار برده است
شاعر میان دفتر طوفان قدم نزن
از بیرقی که سوخته اینقدر دم نزن
افتاده است غیرتمان دست بادها
خط خورده است «خط مقدم » ز یادها
بر صخره ها نشان پلنگی نمانده است ؟
شیطان عَلَم کشیده ، سنگی نمانده است ؟
شاعر نگاه کن همه را می توان شناخت
این تانکهای ابرهه را می توان شناخت
حالا فقط بخاطرنفت است زوزه ها
تبعید کرده اند جنون را به موزه ها
حالا برای شادی عالیجنابها
تبعید می شوند شهیدان به قابها
تبعید می شوند که سر درنیاورند
از بازی کثیف حساب و کتابها
صندوق های پر شده ی روشن منند
تابوتهای پر شده با آفتابها
من رأی می دهم به شهیدی که بی سر است
هرچند رأی باطله ام در حسابها
تقصیر من که نیست اگرسقف هایتان
اینقدر کوچک است برای عقابها
سال هزار وسیصدوشصت وگلوله رفت
آمد هزاروسیصدوهشتادوخوابه ...........ادامه مطلب